تبلیغات
اشعار حکیم کسایی مروزی - اشعار پراکنده
 
درباره وبلاگ
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
اشعار حکیم کسایی مروزی
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
جمعه 10 بهمن 1393 :: نویسنده : محمد رضا حیدری چهارلنگ
جهان جای به تلخی است ، تهی بهر و پر دخت

جز این بود مرا طمع و جز این بودم الچخت

جز این داشتم اومید و جز این داشتم الچخت

ندانستم از او دور گواژه زندم بخت
بگشای راز عشق و نهفته مدار عشق

از می چه فایده ست به زیر نهبن

  *****


آسمان خیمه زد از بیرم و دیبای کبود

میخ آن خیمه ستاک سمن و نسرینا


*****

جهان جای به تلخی است ، تهی بهر و پر دخت

جز این بود مرا طمع و جز این بودم الچخت

جز این داشتم اومید و جز این داشتم الچخت

ندانستم از او دور گواژه زندم بخت

*****

مردم چو با ستور موافق بود به فعل

چون بنگری به چشم خرد سخت بینواست

*****

چون که یکی تاج و بَساک ملوک

باز یکی کوفتهٔ آسیاست

*****

رودکی ، استاد شاعران جهان بود

صدیک از وی تویی کسایی ؟ پَرگست !

خاک کف پای رودکی ، نسزی تو

هم بشوی کو بشد چه خایی برغست ؟

کوفته را کوفتند و سوخته را سوخت

وین تن پیخسته را به قهر بپیخست

*****

یکی جامه وین بادروزه ز قوت

دگر اینهمه بیشی و برسری است

با دل پاک مرا جامهٔ ناپاک رواست

بد مر آن را که دل و دیده پلیدست و پلشت

*****

باد و گردم نکرد زشتی هیچ

با دل من چرا شد ایدون زشت

زانکه خویی پلید کرد مرا

هر که را خو پلید ، هست پلشت

*****

از راستی تو خشم وری دانم

بر بام چشم سخت بود آژَخ

*****

خدای عرش جهان را چنین نهاد نهاد

که گاه مردم ازو شادمان و گه ناشاد

مباش غمگین یک لفظ یاد گیر لطیف

شگفت و کوته ، لیکن قوی و با بنیاد

*****

مرا گفت بگیر این و بزی خرم و دلشاد

و گر تنت خراب است بدین آب کن آباد

*****

خدای عرش جهان را چنین نهاد نهاد

که گاه مردم ازو شادمان و گه ناشاد

مباش غمگین یک لفظ یاد گیر لطیف

شگفت و کوته ، لیکن قوی و با بنیاد

*****

مرا گفت بگیر این و بزی خرم و دلشاد

و گر تنت خراب است بدین آب کن آباد

*****

افراز خانه ام ز پی بام و پوشش

هر چم به خانه اندر ، سر شاخ و تیر بود

*****

لاله به غَنجار ، سرخ کرده همه روی

از حسد خوید بر کشید سر از خوید

*****

چندین حریر حُلّه که گسترد بر درخت

مانا که بر زدند به قُرقوب و شوشتر

*****

هزار آوا همی بر گل سراید

بسان عاشقان بر روی دلدار

*****

ز هول تاختن و کینه آختنش مرا

همی گداخته همچون کُناغ تاخته گیر

*****

بر آمد ابر پیریت از بن گوش

مکن پرواز گرد رود و بـِگماز

*****

سزد که دو رخ کاریز آب دیده کنی

که ریز ریز بخواهدت ریختن کاریز

*****

آنچه به پیمانه تو را داده اند

با تو نه پیمانه بماند و قفیز


*****

کافور تو با لوس بود مشک تو با ناک

با لوس تو کافور کنی دایم مغشوش

*****

آن جهان را بدین جهان مفروش

گر سخندانی این سخن بنیوش

پیری آغوش بازکرده فراخ

تو همی گوش با شکافهٔ غوش

*****

ای دریغا که مورد زار مرا

ناگهان باز خورد برف ِ وغیش

*****

دل شاد دار و پند کسایی نگاه دار

یک چشمزد جدا مشو از رطل و از تفاغ

*****

ی زدوده سایهٔ تو ز آینهٔ فرهنگ زنگ

بر خرد سرهنگ و فخر عالم از فرهنگ و هنگ

*****

زواله اش چو شدی از کمان گروهه برون

ز حلق مرغ به ساعت فروچکیدی گِل

*****

دل نرم کن به آتش و از بابزن مترس

کز تخم مردمانْت برون است پرو بال

*****

نادیده هیچ مشک و همه ساله مشکبوی

ناکرده هیچ لعل و همه ساله لعل فام

*****

چگونه سازم با او چگونه حرب کنم

ضعیف کالبدم من نه کوهم و نه گوم

وفاش عاریتی ، عیب و عار او فانی

به عیب عاریتی چیز بر ، چرا فَنوم

*****

تنی درست و هم قوت بادروزه فرد

که به ز منت و بیغار کوثر و تسنیم

*****

تیز بودیم و کند گونه شدیم

راست بودیم و باشگونه شدیم

سرو بودیم چندگاه بلند

گوژ گشتیم و چون درونه شدیم

*****

نسوز نامرده ، ای شگفتی کار

راست با مردگان بگونه شدیم

خوب گر سوی ما نگه نکند

گو مکن ، شو که ما نمونه شدیم

*****

عمر چگونه جهد از دست خلق

باد چگونه جهد از بادخَن

سروبنان کنده و گلشن خراب

لاله ستان خشک و شکسته چمن

بسته کف دست و کف پای شوغ

پشت فرو خفته چو پشت شمن

بار ولایت بنه از گاو خویش

بیش بدین شغل میاز و مدن

*****

هول تاختن و کینه آختنْش مرا

همی گداخته همچون کناغ و تافته تن

*****

کسی که سامهٔ جبار آسمان شکند

چگونه باشد در روز محشرش سامان

*****

چنان مگوی ، ولیکن چنان نمای به خلق

که مای از تو بترسد به سند و هند و یمان

*****

این گنبد گردان که برآورد بدینسان

 ... (این بیت ساقط شده است)

ای منظره و کاخ برآورده به خورشید

تا گنبد گردان بکشیده سر ایوان

***** 

آسمان آسیای گردان است

آسمان آس مان کند هزمان

*****

خراس و آخر و خُنبه ببردند

نبود از چنگشان بس چیز پنهان

*****

می تند گرد سرای و در تو غُنده کنون

باز فرداش ببین بر تن تو تارتنان

*****

کوهسار خشینه را به بهار

که فرستد لباس حورالعین

*****

آراسته کردند به پروین دو شب من

کاندر شب تاریک نکو تابد پروین

*****

سزد که بگسلم از یار سیم دندان طمع

سزد که او نکند طمع ِ پیردندان کَرو

سزد که پروین بارد دو چشم من شب و روز

کنون کزین دو شب من شعاع برزد پَرو

غریب نایدَش از من غریو گر شب و روز

به ناله رعد ِ غریوانم و به صورت غَرو

*****

نان سیاه و خوردی بی چَربو

و آنگاه مَه به مَه بود این هر دو

*****

بیمارم از نهیب عقب رنجه

درد ِ دلم گرفته و تبْ باده

بهتر شوم چو پیر به نام من

تعویذکی نویسد آزاده

*****

فروز باسلیق مرا ترسا

بگشود بامداد به نِشکَرده

*****

که نعمهای او چو چرخ روان

همه خواب است و باد و بادفَره

*****

درهٔ من شده ست از نعمت

چون زنخدان خصم پر غَدره

*****

دو گوش سخت کن و بیهده سخن مشنو

مباش رنجه که ایشان بسند گوش سرای

به خارپشت نگه کن که از درشتی موی

به پوست او نکند طمع پوستین پیرای

*****

دلی را کز هوا جستن چو مرغ اندر هوا یابی

به حاصل مرغ وار او را بر آتش گَردنا یابی

*****

ما را بدان لب تو نیاز است در جهان

طعنه مزن که با دو لب من چرا چَخی

*****

خواجه ، تُتماج باید و سر بریان

سود ندارد مرا سَفَرجَل و چُکری

*****

ز گواز و تَش و انگشته و بهمان و فلان

تا تبرزین و دبوسی و رکاب و کمری

*****

هر چه کردی نیک و بد فردا به پیشت آورند

بی شک ای مسکین اگر در دل نداری آوَری

*****

نکنی طاعت و آنگه که کنی سست و ضعیف

راست گویی که مگر سُخره و شاکار کنی

*****

آنکه نداند همی سرود ز یاسین

گیرَخ و گلدانش خسروانی بینی

*****

از عبیر و عنبر و از مشک و لاد و دار بوی

در سرا بستان خود اندر خزان می دار بوی

   




نوع مطلب : اشعار، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر